تبليغاتX
هديه اي براي عشق

 در سوگم سیاه نپوشید برایم مجلسی برپا نکنید برایم

 گریه و ناله سرندهید مرا دربیابانی برهوت دفن کنید

 وسنگ نوشته ای هم برمزارم ننهید عکسم را قاب

نگیرید و دسته گلی با روبان سیاه برای نزدیکانم

نفرستید ... اما در سال روز مرگم بر پارچه ای بزرگ بنویسید:

*یک سال از مرگش گذشت،چه ساده به نبودنش عادت کردیم *

+ نوشته شده توسط marzieh در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389 و ساعت 18:20 |

 کاش یک لحظه به جایم بودی تا بدانی که چه دردی دارد :وقتی اندازه سنگینی یک کوه، دلت غمگین است و به اندازه تنهایی یک چاه، تو هم تنهائی و به اندازه آوارگی باد، تو هم آواره کاش یک لحظه به جایم بودی تا بفهمی که چه دردی دارد :باغبانی که تبر می سازد و درختی که به اندیشه هیزم شدن از سبز شدن دل کنده و اجاقی که از آتش خالیست کاش یک لحظه به جایم بودی تا بدانی که چه دردی دارد :وقتی از عشق نداری سهمی و در آنجا که دلی هست وسیع نیست یک ذره برایت جایی

+ نوشته شده توسط marzieh در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389 و ساعت 18:17 |

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت

 را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق

 مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي

پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير

. براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي

 عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي

عشق خودت باش ولي خوب باش

+ نوشته شده توسط marzieh در دوشنبه یازدهم مرداد 1389 و ساعت 10:7 |

امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه

 خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم

 خواستم ونبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به

 وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام

تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم و دیگه باورکردم که شكست خوردم

+ نوشته شده توسط marzieh در دوشنبه یازدهم مرداد 1389 و ساعت 10:4 |
 
                              وقتي کسي رو دوست داري،حاضري جون فداش کني

حاضري دنيارو بدي،فقط يه بار نگاش کني


به خاطرش داد بزني،به خاطرش دروغ بگي


رو همه چي خط بکشي،حتّي رو برگ زندگي


وقتي کسي تو قلبته،حاضري دنيا بد بشه


فقط اوني که عشقته،عاشقي رو بلد باشه


قيد تموم دنيارو به خاطرِ اون مي زني


خيلي چيزارو مي شکني ، تا دل اونو نشکني


حاضري که بگذري از دوستاي امروز و قديم


امّا صداشو بشنوي ، شب از ميون دوتا سيم


حاضري قلب تو باشه ، پيش چشاي اون گرو


فقط خدا نکرده اون ، يه وقت بهت نگه برو


حاضري هر چي دوس نداشت ، به خاطرش رها کني


حسابتو حسابي از ، مردم شهر جدا کني


حاضري حرف قانون و ، ساده بذاري زير پات


به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات


وقتي بشينه به دلت ، از همه دنيا مي گذري


تولّد دوبارته ، اسمشو وقتي مي بري


حاضري جونت و بدي ، يه خار توي دساش نره


حتي يه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره


حاضري مسخرت کنن ، تمام آدماي شهر


امّا نبيني اون باهات ، کرده واسه يه لحظه قهر


حاضري هر جا که بري ، به خاطرش گريه کني


بگي که محتاجشي و ، به شونه هاش تکيه کني


حاضري که به خاطر ، خواستن اون ديوونه شي


رو دست مجنون بزني ، با غصه هاهمخونه شي


حاضري مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن


ديوونه هاي دوره گرد ، واسه تو دس ت بدن


حاضري اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن


کار تو به کسي بدن ، جات اونو انتخاب کنن


حاضري که بگذري از ، شهرت و اسم و آبروت


مهم نباشه که کسي ، نخواد بشينه روبروت


وقتي کسي تو قلبته ، يه چيزقيمتي داري


ديگه به چشمت نمي ياد ، اگر که ثروتي داري


حاضري هر چي بشنوي ، حتي اگه سرزنشه


به خاطر اون کسي که ، خيلي برات با ارزشه


حاضري هر روز سر اون ، با آدما دعوا کني


غرورتو بشکني و باز خودتو رسوا کني


حاضري که به خاطرش ، پاشي بري ميدون جنگ


عاشق باشي اما بازم ، بگيري دستت يه تفنگ


حاضري هر کي جز اونو ، ساده فراموش بکني




پشت سرت هر چي مي گن ، چيزي نگي گوش بکني




حاضري هر چي که داري ، بيان و از تو بگيرن


پرنده هاي شهرتون ، دونه به دونه بميرن


وقتي کسي رو دوس داري ، صاحب کلّي ثروتي


نذار که از دستت بره ، اين گنجِ خيلي قيمتي


+ نوشته شده توسط marzieh در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت 14:43 |
+ نوشته شده توسط marzieh در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 و ساعت 19:3 |
          

روی سنگ قبرم بنويس اينجا مجال گريه نيست ...





                                                                                               

                                                      هرکي مي خواست گريه کنه بهش بگو اون ديگه نيست!!

+ نوشته شده توسط marzieh در پنجشنبه سی ام مهر 1388 و ساعت 10:59 |
اگر چشمان من دریاست تویی فانوس شبهایش

                              اگر حرفی زدم از گل تویی مفهوم و معنایش

 

 

                                                                                                تقدیم به عزیزه خودم مرضیه

+ نوشته شده توسط mohammad در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 16:40 |
+ نوشته شده توسط marzieh در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 و ساعت 14:4 |
برف میبارد

برف میبارد به روی خارو خاراسنگ

کوهها خاموش دره ها دلتنگ

راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ

برنمیشد گر زبام کلبه ای دودی

یا که سوسوی چراغی گر پیامیمان نمیاورد

رد پاها گر نمیافتاد روی جاده ها لغزان

ما چه میکردیم در کولاک دل آشفته دم سرد

آنک آنک کلبه ای روشن

رویه تپه رو به روی من

در گشودندممهربانیها نمودندم

زو د دانستم که دوراز داستان خشم و برف و سوز

 قصه میگوید برای بچه های خود عمو نوروز

آری آری زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرین پا بر جاست

گر بیافروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست

ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست

 

+ نوشته شده توسط mohammad در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 14:40 |

داستان عشقی

اولين نيستيم...!! اما بهترينيم ...!
چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .

وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.

+ نوشته شده توسط marzieh در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 11:34 |
چون لبم خندید ، بگفتی شادم؟

                                       غصه از قلبم برون ، شادکامم؟

غم من از حد برون شد ، به افلاک رسید

                                      چون نخواهم تو بدانی ، لبم خندان است                   

+ نوشته شده توسط mohammad در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت 19:15 |

 تا کی بشینم منتظر تا خبری از تو بیاد

دل دیگه طاقت نداره این انتظارو نمیخواد

تا کی بگم بمون بمون تو این خیال نا تموم

تا کی باید بهش بگم عمرشو پات کنه حروم

 تا کی باید گل بچینم بعد اونارو پرپر کنم

تا کی تو این بهت غریت این انتظارو سر کنم

تا کی باید عاشق باشم عاشق اون نور حضر

 تا کی باید خواب ببینم اما به رویام نرسم

+ نوشته شده توسط marzieh در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت 19:0 |

 

 

 

+ نوشته شده توسط marzieh در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت 11:56 |

آه، بگذار زین دریچه باز

خفته در پرنیان رؤیاها

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها

 

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم، تو، پای تا سر تو

زندگی گر هزارباره بود

بار دیگر تو، بار دیگر تو

 

آنچه در من نهفته دریائیست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین توفانی

کاش یارای گفتنم

کاش یارای گفتنم باشد

 

بسکه لبریزم از تو، می خواهم

بدوم در میان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

 

بسکه لبریزم از تو، می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه تو آویزم

 

آری، آغاز دوست داشتن زیباست

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

   که همین دوست داشتن زیباست

+ نوشته شده توسط marzieh در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت 11:44 |
بر روي کاغذ سفيد با قلبي از محبت سرشار

خواستم واژه اي بنويسم که بماند در ذهنت يادگار


هرچه فکر کردم چه بايد نوشت و اين ورق راکرد سياه


واژه اي به ذهنم خطور نکرد جز اينکه دوستت دارم بسيار


گرچه سخت است دوري ولي مي دانم اين را


که مي کنمت هر روز ياد  ، آن هم بطور کرار


دلم به دلت گره خورده که نمي توان کردش باز


گره اش را با مهرباني کردي کور اي سالار


دستان گرمت را همواره بايد فشرد با احساس


چون دستـانت گرمــايي دارنـد فــرار


لبان سرخت را بايد بوسيد از دور


اين کار را بايد کرد هر روز تکرار


واژه ها در برابر خوبيهايت کم است آقا


بگذار تمامش کنم همين جا با اصرار


فقط بگويم يک کلام نداي قلبم را


که دوستت دارم، دوستت دارم بسيار بسيار ...

+ نوشته شده توسط marzieh در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت 10:47 |
با استخوان پرستوی مهاجر قلمی و با اشک چشم عاشق مرکبی و با برگهای بهاری ورقی ساختم انگاه باد وزیدن گرفت قلم شکست و مرکب ریخت و ورق کرکر شده بود این نوشته شده بود

                                                       "دوستت دارم"

تقدیم به بهترین دوستم م.ص 

+ نوشته شده توسط mohammad در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 10:15 |

شبي خواب ديدم . خواب ديدم درطول ساحل با پروردگارم قدم ميزنم.


سراسر آسمان صحنه هايي از زندگي ام را نشان ميداد.براي هر صحنه ،به دو رديف رد پا روي شن توجه کردم . يکي به من تعلق داشت وديگري به خداوند.


وقتي آخرين صحنه در مقابلم نمايان شد،باز به رد پاها نگريستم.فقط يک رديف رد پا باقي مانده بود.


همچنين متوجه شدم که اين در بدترين واندوه بارترين اوقات زندگي ام اتفاق افتاده بود .مضطرب شدم واز پروردگار پرسيدم:


پروردگارا،تو گفتي که از هنگامي که من تصميم گرفتم از تو پيروي کنم ،تو تمام راه را با من گام خواهي برداشت،اما من متوجه شدم که در طي سخت ترين اوقات زندگي ام فقط يک رد پا وجود دارد،نمي فهمم چرا،وقتي به تو بيشتر احتياج داشتم ،تو مرا ترک کردي ؟؟؟


پروردگار پاسخ داد:فرزند عزيزم ،من تو را دوست دارم وهرگز رهايت نمي کنم.


در دوران آزمون ورنج تو ،وقتي فقط يک رديف رد پا مي بيني زماني است که من تو را در آغوشم مي بردم


+ نوشته شده توسط marzieh در سه شنبه هشتم بهمن 1387 و ساعت 21:14 |
 

این است یک عشق جاودانه

لحظه ایست عاشقانه

کلامیست صادقانه

 

 

پرسید چقدر مرا دوست داری ؟

سکوتی کردم . چند لحظه به چشم هایش خیره شدم ...

گفتم : دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقتم . عاشق یک عشق واقعی . عاشق تو ...

عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری می کند .

به عشق این لحظه های انتظار * دوستت دارم * .

به اندازه ی تمام لحظات زندگیم تا آخر عمر عاشقتم ...

به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم * دوستت دارم * .

به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو . در زیر باران قدم میزنم . عاشق بارانم . . .

به عشق آمدن باران و به اندازه ی تمام قطره های باران *  دوستت دارم * . 

به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره می شوم  .

به اندازه ی تمام ستاره های آسمان * دوستت دارم * .

به عشق دیدنت بی قرارم  . حالا که تو را دارم هیچ غمی جز غم دلتنگی ات در دل ندارم .

به اندازه ی تمام لحظات بی قراری و دلتنگی  * دوستت دارم * . . .

من که عاشق چشم هایت هستم . عاشق گرفتن دست های مهربانت هستم

به عشق آن چشم های زیبایت * دوستت دارم * .

لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است .

آن گاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن نفس گیر است ...

به شیرینی لحظه های عاشقی * دوستت دارم * .

من که تنها تو را دارم . از تمام دار دنیا فقط  تو را می خواهم . تو تنها آرزویم هستی ...

به اندازه ی تمام آرزو هایم که تنها تویی .

به اندازه ی دنیا که می خواهم دنیا نباشد و تنها تو برای من باشی

به اندازه ی همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو هستم . ای عشق من ...

ای بهترینم ... به عشق تمام این عشق ها  * دوستت دارم *  . 

پرسیدم : به جواب این سوال رسیدی ؟

این بار او سکوت کرد .

و این بار او با چشم های خیسش به چشم هایم خیره شد ...

اشک هایش را پاک کردم و این سکوت عاشقانه هم چنان ادامه داشت ...

و من باز هم گفتم : به اندازه ی وسعت این سکوت عاشقانه که بین ما برپاست 

 

 

 

+ نوشته شده توسط marzieh در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت 18:37 |
+ نوشته شده توسط marzieh در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 17:2 |


Powered By
BLOGFA.COM